چند خطی ستاره ای

خیلی وقته که اینجا چیزی ننوشتم ...

خیلی وقته که هیچ جا هیچی از ته قلب ننوشتم ...

نه که حرف نباشه ها ..

اتفاقا انقدری هست که بگم نوشتم ...

بگم یه چیزی گفتم ... ساکت نبودم ...

اما نشد ... شایدم نمی خواستم وقتی که بهم می گن انقدر ازم ننویس و چرت و پرت

نگو ... دلم نیاد که بنویسم ... بگم اون که نمی وخنه واسه کی بنویسم ؟

بقیه هم اگه بخونن یا می خوان غر بزنن از ابهامش ... یا می خوان نصیحت بار کنن ...

یا نمی فهمن و میان الکی می گن اوه سو نایس ... !!!

بگذریم ...

الانم اومدم بنویسم ... اونم اینجا واسه که می خوام ثبت کنم امروز رو ...

البته دیروز ...

زیاد مهم نیست ... من خیلی وقته که توی 18 ام و 19 ام موندم و در جا می زنم ...

اما امسال ! فرق می کرد ...

شوق دیگه ای بود ... شوق فرار !

از تو و همه خاطره هایی که من و مثل یه برده دنبال خودش می کشوند ...

حالا نه اینکه آزاد باشم ... نه !

ابن فرار تو رو ازاد می کنه ...

البته اگه اسمش و بذاریم آزادی ...

از امروز ... من هر روز رو می گذرونم به این امید ... که از تو خبری بشنوم ...

نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ مهر ۱۳٩٠| ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ| توسط ماندانا| نظرات ()

هی می گی عاشق بنده هاتی ...

آخه کدوم عاشقی و دیدی به حرف معشوقش گوش نکنه و چیزایی که می گه رو

اصن حساب نکنه ...

بعد هی بگه من بیشتر می دونم ... من بهترشو می خوام برات

آقای خدا .... شما همون چیزی که ما می خوایم و بهمون بده ...

بقیه سوپرایزاتو نیگه دار واس خودت ...

عروسکمون کردی باهامون بازی می کنی ...

بعد می گی من خیر تو می خوام ... کدوم خیر بابا ...

20 ساله داری به ما خیر می رسونی ...

نخواستیم ... شما همون دعاهامونو اجابت کنی ... ممنونت می شیم ...

ای بابا

نوشته شده در شنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٠| ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ| توسط ماندانا| نظرات ()

من کجای این دل تنگیه لعنتی دست بذارم ؟ تو بگو ؟

رهایش می کنم بیخ و بنم را می کـــِشد به آتش ...

اولش را می گیرم گونه هایم لحظه ای خشکی نمی بینند ...

ته اش را می گیرم ...

ته اش ؟

اصلا مگر ته هم دارد این دل تنگی لعنتی ...

داغ می کند این قلب لعـــــــــــــــنتی را ...

می سوازند این سینــــــــه ی سنگین را ...

کاش فاصلــــــه درمانِ  همه درد ها بود ...

اگر بود !!!!

  می رفتم ...

تا بی نهایت می رفتم ....

کاش فراموش می شدی ...

کاش نگاهت را گرم نمی دیدم ...

کاش مهرت کمی فقط کمی بی رحمی بود ...

کاش آن بودی که من ساختم ... نه این که هستی

و به هیچ گمانی

نمی توانم مهرت را به در کنم ...

درمان این درد را بگو .... پیدایش کنم .... بگوووووووووووووووووووووووووووو

نوشته شده در شنبه ٢ بهمن ۱۳۸٩| ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ| توسط ماندانا| نظرات ()

توی جسمش یه زن فرو رفته ...

یه زن با ناخنای بلندش که چنگ می زنه به گلوش و خون از دیواره های گلوش می ریزه ...

خون می ریزنه تو ریه هاش ُ حالش بد می شه ... حالت تهـــو شدید ...

چشماش سیاهی می ره ... همه جا تیره می شه ...

سمت چـــپش سست می شه ... دستش سنگین می شه ...

یه جا هست بــش می گن قلب ... می ســــــــــــــــــــوزه ... بــــــَد جوری می سوزه ...

بی حــــــــال می شه  ُ تنش کرخت  ... فقط دوست داره شب بشه که ...

بخـــــــــــــــــــوابه

نوشته شده در جمعه ٢۱ آبان ۱۳۸٩| ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ| توسط ماندانا| نظرات ()

چه خوش خیالم ... به فکر اینکه دوباره تو بهم زنگ می زنی شبا تا صب بیدارم...

عب نداره ... تو این شبا ک واسه ما سخته خواب ...

تو با خیال راحت بگی

تخــــــــــــــــــت بخـــــــــــــــــــــواب !

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٩| ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ| توسط ماندانا| نظرات ()















قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت